تبليغاتX
راز دل

راز دل

بازگشت

 

دوباره میخوام بنویسم

اگه دوستت دارین نظر بدین

خوشحال میشم

دلم واسه همتون تنگ شده بود

می تونین مطالب جدیدمو تو این وب بخونین

www.sodagaremarg.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:24  توسط حامل اسرار  | 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد 

                                                        کسی جای در این منزل ویرانه ندارد

دلم را به کف هر که دهم باز پس ارد

                                                          کسی تاب نگهداری دیوانه ندارد          

خدایا تو خودت می دونی که من هرگز دوست ندارم که کسی از من برنجد و هرگز کاری نمی کنم که چنین اتفاقی بیفتد نمی دونم شاید اشتباه از من بود ولی خوب به هر حال من از شمایی که از من ناراحت شدین (خودش خوب می دونه کیه) باز هم معذرت می خواهم ولی اینو جدی می گم من از اون سوال اصلا قصدی نداشتم

دیگه خودتون میدونین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:43  توسط حامل اسرار  | 

حرف هایی با یگانه خالق

الهی

اگر سر مویی باورم شود که پیشه ام در پیشگاه تو پذیرفته است چون سروی که از وزش صبا به چپ و راست می چمد چنان پای کوبی و دست افشانی کنم که سنگ و گل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم

الهی

امدم ردم مکن آتشینم کرده ای سردم مکن

الهی

ساعد علوی ام ده تا ابراهیم سان بت نفس بشکنم و نفثم را نفس رحمانی گردان تا عیسی اسا در دم

الهی

شکرت که فهم بسیار چیزها را به من عطا فرموده ای و دهانم را بستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط حامل اسرار  | 

نمیدانم چه بگویم تنها اینکه شرمنده ام

باری دیگر سلام

می دانم خوب میدانم کفته بودم دیگر اپ نمی کنم ولی نمی دانم چه شد

من نمی خواستم ادامه دهم چو می ترسیدم از فراموش شدن از یاددرفتن و ........

نمیدانوم کسی به من گفت که چرا انقدر می نویسی واسه چی می نویسی بالاخره تو رو فراموش می کنن

شاید راست می گفت ولی یه اتفاق عجیب برام افتاد  داشتم تو نت می گشتم که چشمم به یک شعر افتاد که باعث تصمیمم عوض بشه

اون شعر این بود

شمع دانی دم مرگ به پروانه چه گفت

                                                    گفت: ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش داد

                                                    گفت:طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

نمی دونم شاید خوشحال شده باشین که من دیگه نمیام ولی خوب شرمنده من دوباره تو این بلاگ مطلب می نویسم مثل گذشته

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:42  توسط حامل اسرار  | 

اپ اخر

سلام به همه دوستان

میدونم یه تیتر تکراری چند وقت پیش هم این تیتر رو گذاشتم ولی باز برگشتم ولی اینبار فرق می کنه

یادمه اولین اپم با این تیتر بود "اغازی بی انتها" ولی نمی دونم چی شد الان که ۱ ماه از اون موقع میگذره دیگه نمی تونم چیزی بنویسم نمی دونم چرا شاید به خاطر اینکه احساس می کنم حرفایی که میزنم بدرد کسی نمیخوره ولی خوب به هر حال من از همه شما دوستان ممنونم که باعث شدین این وب رو تا این موقع اپ کنم چون با این کارتون خواسته یا نا خواسته منو مجبور کردین مطالبی رو بنویسم که تا بحال بارها و بارها تکرارشون کردم ولی معنی اونها رو نفهمیده بودم ولی الان به خیلی از چیزها پی بردم این مطالبی که نوشتم درد دل و رنجی بود که (تو یه مدتی که برای من مثل هزار سال بود) به دلم وارد می شد و هرکدوم  زخمی عمیق بر روی قلبم ایجاد می کرد که با کمک شما دوستان تونستم اون زخم ها رو التیام بخشم من دیگه نمی تونم این وبو اپ کنم راستش دیگه نمی تونم اسرار دلمو برای کسی باز کنم که

راز دل نتوانم به کسی بگشایم       که در این دیر مغان راز نگهداری نیست

و هر آنکه اسرار حق آموختند       مهرکردند و دهانش دوختند

خوب دیگه من باید برم می خوام باز برم دنبال معشوقم که هر ا»چه دارم از اوست و غیر او هیچ نیست امید انکه باز مرا بپذیرد

اینم اخرین شعر من در این وب

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد               نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد       بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

هر ابروی که اندوختم ز دانش و دین               نثار خاک ره ان نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن           که عمر درد سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت     بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل       فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

نفاق و زرق نبخشند صفای دل حافظ             طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

بای برای همیشه دوستان خوب من

اگه کسی خواست می تونه ژسورد این وبو بگیره و بجای من اونو اپ کنه

به این ای دی پی ام بدید

boy_200720

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:57  توسط حامل اسرار  | 

کمی درد دل با خدا

الهی

تا بحال می گفتم گذشته ها گذشت اکنون می بینم که گذشته هایم نگذشت بلکه همه در من جمع است آه آه از یوم جمع

الهی

به حقیقت خودت مجاز مارا به تبدیل به حقیقت کن

الهی

شکرت که دلم را به شروق جمالت و سیر در نور کمالت نورانی کرده ای

الهی

به حرمت راز و نیاز اهل راز و نیازت این نا اهل را سوز و گداز ده

الهی

شکرت که فهمیدم که نفهمیدم و رسیدم که نرسیدم

الهی

شکرت که دوستانم عاقلند و دشمنانم احمق

الهی

خوشا آن که چون عین ثور چشم بینا دارد و مانند قلب اسد و عقرب دلی آتشین و روشن و مثل جوزا در راه تو میان سخت بربسته است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:32  توسط حامل اسرار  | 

حامل اسرار

دوباره سلام

یادم رفت بگم چرا  اسم این وبو گذاشتم  راز دل .گفتم شاید بخواین بدونین(هر چند که هیشکی نپرسید) اخه امروز تولد یک ماهگی وب منه به همین بهونه گفتم که ......... (چقدر حاشیه میرم نه)

خوب راستش قضیه از اونجا شروع شد که یه روز داشتم یه کتابی رو می خوندم که توش به این شعر برخوردم(البته بگم من خیلی دوست دارم از اسرار دیگران سر در بیارم و معمولا از حرفای دیگران و مطالبی که می گن میتونم تا حدودی نوع شخصیت و رفتار و تفکر  اونها سر در بیارم قابل توجه اونهایی که هی می گن نمی دونم) خوب بگذریم من چون دنبال این بودم که در واقع دل خودمو  محل اسرار دیگران بکنم میشه گفت به انواع راه ها و شیوه ها رفتار و عمل کردم ولی وقتی این شعر رو خوندم ته دلم لرزید و تازه فهمیدم که هی داد بیداد کجای کارم

خوب دیگه اینم اون شعری که می گفتم :

 

ای خواجه ره مردم بیدار نه این است             صدبار بگفتیم  دو صدبار نه اینست

کالای گرانمایه عشق است به بازار               اینی که تویی مرد خریدار نه اینست

این خال و خط و زلف و رخ سیمبران است         ان خال و خط و زلف و رخ یار نه اینست

خوش نکته یکی سوخته دلی گفته است به خامی          سرگرم به پنداری و دیدار نه اینست

البته نه جبر است نه تفویض  لیکن                     مختار من اینست و مختار نه اینست

 از شیوه و گفتار من دانی و خوانی                   جانی که بود حامل اسرار نه اینست

 

و اینجا بود که تازه فهمیدم چیکار باید بکنم که دلم رو حامل اسرار کنم و اصلا اینطور بگم  تازه فهمیدم که

 اسرار دل چیه و چقدر با اون چیزی که من فکر می کردم(اسرار و راز های درون انسانها) فاصله داره

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:13  توسط حامل اسرار  | 

قدردانی از دوستان

سلام

خوب یک ماه از ساخت این وب می گذره حالا می خوام از همه دوستانی که تو این مدت سر زدن و نظر دادن تشکر کنم

اول از همه روژین عزیز که دیگه ما رو شرمنده کردن ولی بابا این وبتو اپ کن  خسته شدیم انقدر تکراری خوندیم

دوم بهار خانوم که اولین نظر رو تو وب ما دادن ولی دیگه سر نزدن نمی دونم چرا شاید وبم بدرد نمی خورد

سوم نگار خانم که ایشونم به وب ما سر زدن ازشون تشکر می کنیم و امیدواریم بیشتر سر بزنن

چهارم مینو خانم که ایشونم به وب ما سر زدن ازشون تشکر می کنیم و امیدواریم بیشتر سر بزنن

پنجم تارات خانم که ازشون تشکر می کنم

ششم شقایق خانم ممنونم

هفتم سانیا خانم از شما هم ممنونم

هشتم و نهم دخترای کوچه پشتی(آجی فری و دادا مهسا) ممنون بازم سر بزنید

یازدهم هانا خانم که بازم ازشون به خاطر دیر سر زدن به وبشون معذرت می خوام

دوازده ستاره خانوم از مطلب قشنگی که تو بخش نظرات گذاشته بودین ممنونم

سیزدهم جزیره عسل ممنونم که سر می زنید

چهاردهم یک آشنا(خودشون اینطور معرفی کردن) از نظرتون ممنونم امیدوارم بازم سر بزنید

پانزده توسط .....   همه محتاجیم بدعا امیدوارم خدا مشکلاتتونو حل کنه موفق باشین

شانزدهم خ-بغدادی عزیزی که تازه به جمع خوانندگان این وب پیوستن از شما هم ممنونم

خوب تموم شد اگه اسم کسی رو جا گذاشتم شرمنده معذرت می خوام دیگه به بزرگی خودتون بخشید

راستی از این که خیلی ساده از دوستان تشکر کردم و از جملات رسمی و غیره(ازین قربئنتئن برم و دمتون گرم و ....) استفاده نکردم معذرت چون من ساده بودن رو دوست دارم و زیبایی هر چیزی رو تو ساده بودن او می دونم این کارو کردم اگه ناراحت شدین بازم معذرت

یا علی

تا اپ بعدی

خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:46  توسط حامل اسرار  | 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان ودیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که درهمسایه صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش  و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر سر پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش بر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهدنمایان سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یک مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سر و پای بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش بجز اندیشه عشاق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان بهتر که خود جای خود نشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد و گرنه من بجای او بودم یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم 

عجب صبری خدا دارد ..............!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 2:49  توسط حامل اسرار  | 

صحبتی خصوصی

سلام خدا جوون

راستش نمیدونم چی بگم

یه عمر گفت خدایا من عاشقتم

                                                 با خنده نگام کردی

یه عمر گفتم من جونمو واست میدم

                                                  به حرفام گوش دادی هیچی نگفتی

یه عمر گفتم همه وجود من مال برای تو هستش

                                                   یه نگاه عاقل اندر سفیه انداختی

خلاصه همه عمر گفتم خدایا من عاشقتم من فدات بشم همه چیز من تویی

                            و نه فهمیدم چرا این طوری با من رفتار میکنی چی رو می خوای بهم ثابت کنی

             فقط صبر کردی  صبر صبر صبر ......

و تازه فهمیدم ها چی می گفتم اخه اگه عاشقت بودم اگه همه چیزم تو بودی دیگه  من گفتنم واسه چیه

                                    دیگه منی نباید باشه همه تویی و غیر تو هیچ نیست

پس خدایا شکرت که باز فهمیدم که نفهمیده بودم

                                                  و شکرت که خدا عاشق خدا شد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:58  توسط حامل اسرار  |